چوگان و ادبیات

گزیده ای از اشعار چوگانی  از شعرای ایران زمین

بدانگه که گیرد جهان گرد و میغ

گل پشت چوگانْت گردد ستیغ

((بوشکور))

شه هندوان باره ای برنشست

بمیدان خرامید چوگان بدست

((فردوسی))

ز چوگان او گوی شد ناپدید

تو گفتی سپهرش همی برکشید.

((فردوسی))

همه بزم و نخجیر بد کار اوی

دگر اسب و میدان و چوگان و گوی

((فردوسی ))

سیاوش چنین گفت با شهریار

که کی باشدم دست و چوگان بکار

((فردوسی ))

هنر نماید چندانکه چشم خیره شود

به تیر و نیزه و زوبین و پهنه و چوگان

((فرخی ))

ز دست هاشان پهنه ز پایها چوگان

ز گرد سرها گوی ، اینْت جاه و اینْت جلال .

((فرخی))

عجب نباشد اگر شد شکسته گوی دلم

ز بس که میشکند زلف تو بر او چوگان

((فرخی))

چو چوگان خمیده ست بدگوی ما

نباشم بچوگان بدگوی گوی

((عنصری))

سپرکردار سیمین بود و اکنون

برآمد بر فلک چون نوک چوگان

((منطقی رازی ))

ز من وز اهل دین میدانْت خالیست

بیفکن گوی و هین بگذار چوگان

((ناصرخسرو))

طمعت گرد جهان خیره همی تازد

گوی گشتستی ای پیر و طمع چوگان

((ناصرخسرو))

گوییست این حدیث و بر او هر کس

برداشت دست خویش بچوگانی

((ناصرخسرو))

سرگشته چو گوی شد دل من

تا زلف تو گشت همچو چوگان

((رشیدالدین وطواط))

مرا چون گوی سرگردان اگر دارد عجب نبود

چنین گوئی که الا زخم چوگان را نمی شاید.

((مجیر بیلقانی))

دلت خاقانیا زخم فلک راست

که آن چوگان جز این گوئی ندارد

((خاقانی ))

هرکه چوگان سر زلف تو دید

همچو گوئی بر سر چوگان بماند.

((خاقانی ))

او جان عالم آمددر صحن عالم جان

چوگان و گوی او را میدان تازه بینی

((خاقانی))

روزی که سر زلف چو چوگان داری

آسیمه دلم چو گوی میدان داری

((خاقانی))

جز تو فلک را خم چوگان که داد

دیگ جسد را نمک جان که داد؟

((نظامی))

آدم نوزخمه درآمد به پیش

تا برد آن گوی بچوگان خویش

((نظامی ))

یکی گوی و چوگان بقاصد سپرد

قفیزی پر از کنجد ناشمرد

((نظامی ))

ای چو گوئی گشته در چوگان او

تا ابد چون گوی سرگردان او

((عطار))

همچو گوئی مانده در چوگان چنین

چند خواهم بود سرگردان چنین ؟

((عطار))

من چو گوئی پا و سر گم کرده ام تا تو مرا

زلف بفشانی و پس از حلقه چوگانی دهی

((عطار))

پای را بربست و گفتا گو شوم

در خم چوگانْش غلطان میروم

((مولوی ))

بچندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم

بچوگانها نمی افتد چنین گوی زنخدانی

((سعدی ))

ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز

که دل بدست تو گویی است در خم چوگان

((سعدی))

چوگان حکم در کف و گوئی نمیزنی

باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی

((حافظ))

گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست

دامن کشیده گنبد نیلی حصار هم

((حافظ))

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوی

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

((حافظ))

بود گوی سرم را با خم چوگان تو حالی

به یک چوگان چه باشد گر بحال گوی پردازی

((جامی ))

مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی

که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی

((جامی))